تبليغاتX
blackflower

blackflower

همیشه .... وقت خداحافظی !! ... حسودیم می شود !! به خدا..... که تو را به او می سپارم !!

 

هوس کرده ام که تو باشی....

من باشم و هیچکس نباشد....

آنگاه داغ ترین آغوشها را از تنت

و شیرین ترین بوسه ها را از لبانت

بیرون میکشیدم

به تلافی تمام روزهایی که میخواهمت و نیستی....

نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط ماریا| |

 

 

من و خداوند

هر روز صبح فراموش می کنیم ...

او

خطاهای من را

و

من

 لطف او را

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط ماریا| |

 

خدایا 

 گناهانم را نادیده بگیر

 همانگونه که دعاهایم را نشنیده می گیری …

نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط ماریا| |

 

اي دوستان

يادمان باشد

زنگ تفريح دنيا هميشگي نيست

ساعت بعد حساب داريم

نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط ماریا| |


وقتی می خواهمت و نیستی

اتفاق ِ تازه ای نمی افتد؛

فقط من، ذره ذره ایوب می شوم!!

 

************************

تنها یک "خداحافظی" بی دلیل .....

دل تمام "سلام هایم" را

شکست

نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1390ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط ماریا| |

بچه ها امروز دوره پنجم شيمي درماني مامانم هست

از همه تون التماس دعا دارم

دعا کنيد حالش بد نشه

 

نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط ماریا| |

برای آخرين بار خواندم ات ...

برای آخرين بار عكس ات را نگاه كردم ...

برای آخرين بار صدای ات را شنيدم ...

برای آخرين بار در خيالم ، خودم را در آغوش ات آرام كردم ...

و ...

برای هميشه در دلم ...

كـُـشتم ات ...

نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط ماریا| |

 

 
 
همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم
 
که با هر بار تراشیده شدن،
 
 کوچک و کوچک تر میشود…
 
ولی پدر ...
یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند
 
خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست
 
فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد
.
.
.
.
.
پی نوشت :
بچه ها یه نفر هست که خیلی مامانمو آزار می ده
من حواله اش دادم به امام رضا
حواله اش دادم به خدا
نوشته شده در شنبه 3 دی1390ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط ماریا| |

سلام بچه ها
امروز مامانم نوبت چهارم شيمي درماني است امشب همه تون مي دونين كه شب يلداست
دعا كنيد بعد شيمي درماني حال مامان من هم خوب باشه
تا ما هم مثل همه ي شما شب يلداي قشنگي داشته باشيم .
تو را به خدا قسم مي دم ، تو رو به همه ي مهربوني ها قسم مي دم ، مامان منو خيلي دعا كنيد
امشب كه همه تون مهمون دارين و دور هم شادين واسه همه ي مريضا و مامان من دعا كنيد

دوستتون دارم و التماس دعا دارم

نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط ماریا| |

 

سهم من از شب یلدا شاید
قصه ای از غصه 
و انار سرخی که پر
از دلتنگی ست
غم هایم بلند
همانند شب یلداست

---------------------

من بلندای شب یلدا را
تا خود صبح شکیبا بودم...

شب شوریده ی
 بی فردا را
با خیال تو به فردا کردم

چه شبی بود !؟

عجب زجری بود !؟

غم آن شب که
 شب یلدا بود

نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 8:35 قبل از ظهر توسط ماریا| |

Design By : Night Melody